تو نمی دانی که زنده ماندن درد ناک ترین حادثه است؟ چه نا بینایند آنها که این شهر را شلوغ می بینند و بعد شماره ی عجیبی را از نفوس اعلام مکنند و باور هم دارند. درست هم هست منتها صفرها را بیهوده به حساب
می آورند .صفرو صفر است هر کجا که قرار گیرد .کو جمعیت؟
چگونه از این همه خالی بودن ٬ از این همه بی بی کسی٬ از این همه خلوت به وحشت نمی افتد .کو کسی؟
چه خوشبخت است آن که کسی را دوست می دارد٬ عشق می ورزد .او در روی این زمین ٬ در میان این کوچه و بازار و انبوه سایه هایی که چون اشباح خیالی می گذرند یکی را می بیند. احساس می کند که در میان این خلوت خالی ٬ یکی وجود دارد . هر جا او نیست ٬ کسی نیست . هیچ کس را نمی بیند ٬ تنهایی است
خلوت وتعلیل.
اما من احساس می کنم زمین متروک شده است و شهر خاوت و خانه های خالی به وحشت افتادهام .از هراس این خلوت سرد ٬ این غربت ساکت می گریزم . تنهایی مرا به ستوه آورده است. به خود پناه می برم .
راست است سخن او پانیشادها که در بیرون خبری نیست هر که به بیرون چشم بدوزد در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد.
به خود باز گردد در آنجا همه چی خواهد یافت زیرا همه چیز آنجاست . بیرون ظلمات است. از این چشمه ها خبر رنج نمی جوشد.
دکتر علی شریعتی
تو خدایت٬ زمانت٬ زندگیت نشان دادند که ((آفتاب آمد٬ دلیل آفتاب))
بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نبا شند.
زمین می اندیشید آسمان هیچ نیست جز باد، آسمان بدون هیچ کلامی روبروی زمین بود و به او لبخند می زد. زمین سالها روبروی آسمان نشست امّا حتی سعی نکرد جواب نگاه مهربان آسمان را هم بدهد، این آسمان را مأیوس نکرد. آسمان نوازش قطره های محبت را هیچگاه از او دریغ نکرد و هرگاه زمین لرزید، اشعه های خورشیدش را بر پوست خاکی زمین کشید تا سبز شود.هرگاه آسمان پشت پرده ابر پنهان می شد، غم بر زمین می نشست، با اینکه زمین هنوز سعی در بی تفاوت ماندن داشت، نمی توانست نگاه آسمان را در آبهای بی رنگش آبی نبیند و و دلش از تصور بستن چشم های آسمان آبی نگیرد.
مرضیه
There is a contract between me and you,
And I want to see what you do,
Don’t hesitate, Now is the right Moment,
Don’t miss it,
Or……………….
Just remember what Master said:
“Do not discover, just uncover yourself”
“Everything is within, in……”
“Be Ultimate but not Final”.
With all respect to my dear Master to whom I owe life..
Ensi
یکی بودیم، استوار، چون درختی تنومند.گاه آرام و گاه طوفانی، عاشق بودیم ،عشق را متفاوت یافتیم و متفاوت معنا کردیم، با رفتار و با کلامی وارونه . در فرهنگ لغت ما
دوستت دارم با .........
زلف کفن
وشون کجه سالیک بزویی؟
... منتالی
بمیری...
منگل( گل من)
نشان داده می شد.
وقتی یکی از ما عمل کرد، یکی بیمار شد، یکی ﭘایش شکست ، باید تجلی مهر را در جمع دوستانی که به ملاقاتش رفتند، میدیدند.
خیلی ها ما را با هم نمی خواستند، خبر می آوردند که برایتان بد می شود، با هم تجمع نکنید، اما فردا بچه ها راهی دیگر برای با هم بودن ﭘیدا می کردندو سدی را در برابر این جریان دوستی تحمل نمی کردند. روزی دیدیم فردا شده ، می گویند دیگر اجازه نمی دهند با هم جایی برویم، دستهایمان را از هم گسستند.
نمیدانستیم این روزها چقدر شیرین بودو چقدردوستهایمان را دوست داشتیم نمی دانستیم همان دوست عاقل و فرزانه چه قلب زلالی دارد،دیر فهمیدیم همه دوستانمان بهتر از آن بودند که فکر می کردیم. هیچگاه در خواب هم نمی دیدیم همه دوستانمان این همه خواهان دوستند.لطافت را در چشم آنان که بی احساس می خواندیم دیدیم و قلبمان از محبت به درد آمد.
گروهی بر این باور بودند که شادی دوای درد است و باید با شادی از هم جدا شد ، گروهی دیگر باور داشتند بهترین مکان و زمان برای بیرون ریختن دلتنگی ها بین خودمان و همین جاست در نشستی که یادآور روزهای نخست و گریه هایی که حاکی از روزهای درراه بود. چشمان سرخ از قلبی در جوشش و طوفانی در درون خبر می داد و این طوفان داشت کلاس بزرگ با هم بودن را از جا می کند. دو نفر از بچه ها که همیشه خود را وقف کمک به دوستان می کردند و لحظه ای حتی در گردش ها از غم بچه ها فارغ نبودند ،حال دریای روحشان آرام می نمود و چشم هایشان خشک بود.این موضوع دوستان نزدیکشان را نگران می ساخت که این آرامش بدتر از طوفان است. بالاخره در آخرین با هم بودن ها در آغوش دوستانی بارانی ابر آسمان روح آنها نیز دور از چشم دیگران باریدن گرفت و این مهر در چشمانشان جوشید... این گریه ها صحنه را برای کسانی که در جریان این دوستی نبودند مجلس عزا می نمود و برای ما جشن اوج دوستی . آنروز صندلی ها ،تخته، کلاس ،دیوار ها ودوربین ها با دلی گرفته و چشمانی دیر باور شاهد خداحافظی مهر و عشقی بی نظیر بودند که تا بحال نظیرش را ندیده بودند . ساعت 10 ها هر شب قراری بین ماست که همیشه به یاد هم بودیم و خواهیم بود...

سایه نیلوﭘرم بر جان و تن افتاده است
آسمانم از فراخیش رو به تنگ افتاده است
گرچه" من به ﭙایان دگر نیندیشم که همین دوست داستن زیباست"اما...
"شد خزان گلشن آشنایی ....بازم آتش به جان زد جدایی"
گرچه" آزادِ آزادم ببین .... چون عشق درگیرِمن است
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است" اما...
"اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطرها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم"
ابر سهمگین من ار امشب نمی باری بدان
از نوای ناله ام شمع به رقص افتاده است
" به مژگان سیه٬ کردی هزاران رخنه در دینم"
گرچه" الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد" اما...
" مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم"
و باز هم محکوم شدم به جدایی. دوری از نازنین هایی که عشق و عاشق بودن را از آنها آموختم و دوستی را... دلتنگ همه ی روز های قشنگ با هم بودنم .
ما درس سحر در سر میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی درین منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره ﭘس از این مهربتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود بنیاد ازین شیوه رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم
اﻠﻤﻨﺔ لله که چوما بی دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی از تو بودیم چو حافظ
یارب چه گدا همت و بیگانه نهادیم
(این بیت آخر هم از غزل قشنگ عارفِ.....)
فراموشتون نمیکنم .*
*I’ll keep you in my mind till the last minutes of my life*
انسی
صدای نفس های زمین را می شنوی؟
انزوا را به کنجی مچاله می کنم تا تنها شوم
...حال هم نفس افلاک شده ام.
عاطفه
دیده ام را می گردانم
همه جا شکافی می بینم از تو خالی
میان توده های احساس
میان صفوف عقل
میان ردای منطق
میان دندان های هوس
شکافی نیست از تو خالی...
مگر میان من با تو
عاطفه
دانشگاه من
توی دانشگاهی که درس می خونم اصلا حس دانشجو بودن بهم دست نمی ده. وقتی توی حیاطش راه میرم،فکرمیکنم رفتم توی شهری که هیچ مغازه ای نداره یا چه میدونم یه جایی که آدماش دنبال هر چیزی هستند جز علم و دانش.در واقع فکر می کنم دانشجو بودن یه برچسبیه که بهشون زده شد.واین بچه ها با این برچسب فقط می خوان روزاشونوکنار دوستاشون باشند وخوش بگذرونند.
من که فقط وقتی برای تحقیقام به سایت یا کتابخونه می رم مطمئن میشم که دانشجو هستم ودر غیر این صورت هیچ احساسی ندارم جز اینکه دلم می خواد هرچه سریع تراز اونجا فرارکنم.بهتر بگم این دانشگاه برام حکم … رو داره که قوانین ومحیطشو قبول ندارم ولی در حال حاضر مجبورم که تحملش کنم.
البته کتابخونه ی دانشگاه هم که قربونش برم،دلمونو خون کرده،چون هرکتابی رو که سرچ میکنیم صفر میده.فکر میکنم که دیگه کتابخونه ی دانشگاه هم باورش شده که این بچه ها دنبال علم وکتاب نیستند یعنی اصلا به این چیزا فکر نمی کنند.
دانشگاه من...
سمیه
چیستی تو؟ کیستی تو؟
هیچ!هیچ!
من هیچ نمی دانم
گرفتار بازی زندگی ام
تولد.محو شدن.نیستی.مرگ
کو کودکی هایم ؟
خسته ام
خسته ام.از این همه ابهام
همه چیز دور سرم می چرخد.
زهرا
شهر دیوانه شده
آدمیزاد دور انداخته می شود
جنایت همه جا را می گیرد
این جنگ نا برابر است
کودکی دفتر و کتاب مدرسه اش در مشتش مچاله شد
چه خیال هائی دارند اینها
غیرت و مردانگی کجا رفته!!!
زنی دارد بی حرمت می شود
نفت بیاورید نفت
سهمیه ی جو و انرﮊی هسته ای
و باز هم من ایستاده ام و نگاه می کنم
زهرا